غزل شمارهٔ ۵۵۴

زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د‌ربای من است

تار قانون جنون جاده ی صحرای من است

برق شمعی‌ست که درخرمن من می‌سوزد

سنگ گردیست که در دامن مینای من است

لالهٔ دشت جنونم ز جگرسوختگی

داغ برگی ز گلستان سویدای من است

بسمل شوقم و از شرم نگاه قاتل

همچو خون‌در جگر رنگ‌تپشهای‌من است