غزل شمارهٔ ۵۵۶

دارم ز نفس ناله‌که جلاد من این است

در وحشتم از عمرکه صیاد من این است

برداشته چون بو روان دانهٔ اشکی

آوارهٔ دشت تپشم‌، زاد من این است

مدهوش تغالکدهٔ ابروی یارم

جامی‌که مرا می‌برد از یاد من این است

چون صبح به‌گرد رم فرصت نفسم سوخت

آن سرمه‌که شد رهزن فریاد من این است