غزل شمارهٔ ۵۶۲

خاک نمیم‌، ما را،‌کی فکر عجز و جاه است

گرد شکستهٔ ما بر فرق ماکلاه است

عشق غیورا‌ز ما چیزی نخواست جزعجز

سازگدایی اینجا منظور پادشاه است

خیر و شری‌که دارند بر فضل واگذارید

هرچند امید عفو است درکیش ماگناه است

با عشق غیرتسلیم دیگر چه سرکندکس

در آفتاب محشر بی‌سایگی پناه است