غزل شمارهٔ ۵۶۴

سیر بهار این باغ از ما تمیز‌‌خواه است

اما کسی چه بیند آیینه بی‌نگاه است

در شبهه‌زار هستی تزویر می‌تراشیم

آبی‌که ما نداریم هرجاست زیر کاه است

گرد بنای عجز است زبر و بم تعین

تا پست‌شد نفس ‌شد چون ‌شد بلند آه ا‌ست

فقر و غنای‌هستی نامی‌ست‌هرزه مخروش

عمری‌ست بر زبانها درویش نیز شاه است