غزل شمارهٔ ۵۶۸

هرکجا وحشتی از آتشم افروخته است

برق در اول پرواز نفس سوخته است

چه خیال است دل از داغ تسلی‌گردد

اخگری چشم به خاکستر خود دوخته است

لاف را آینه‌پرداز محبت مکنید

به نفس هیچکس این شعله نیفروخته است

نتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل

و ضعها ساخته و ما و من آموخته است