غزل شمارهٔ ۵۷۰

برروی ما چوصبح نه‌رنگی شکسته است

گردی ز دامن تپش دل نشسته است

بی‌آفتاب وصل تو بخت سیاه ما

مانند سایه آینهٔ زنگ بسته است

زاهد حذر ز مجلس مستان‌که موج می

صد توبه را به یک خم ابرو شکسته است

در بزمگاه عشق هوس را مجال نیست

تا شعله‌گرم جلوه شود دود جسته است