غزل شمارهٔ ۵۷۲

الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است

قطرهٔ خونی ز سرتا پا حنایم بسته است

آرزو نگذشت حیف از قلزم نیرنگ حرص

ورنه عمری‌شد پلش دست دعایم بسته است

همچو صحرا با همه عریانی وآزادگی

نقد چندین‌گنج درگنج ردایم بسته است

رفته‌ام‌زین‌انجمن چون‌شمع‌و داغ‌دل بجاست

حسرت دیدار چشمی بر قفایم بسته است