غزل شمارهٔ ۵۸۳

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است

همچو عکس‌ازشخص‌،‌رنگ‌ازگل‌جدا افتاده است

بسکه شد پامال حیرانی به راه انتظار

دیدهٔ‌ما، بی‌‌نگه چون نقش پا افتاده است

ما اسیران از شکست‌دل چسان‌ایمن شویم

بر سر ما سایهٔ زلف دوتا افتاده است

نیست خاکی‌کز غبار عجز ما باشد تهی

هرکجا پا می‌گذاری نقش ما افتاده است