غزل شمارهٔ ۵۹۱

موج هرجا، در جمعیت‌گوهر زده است

تب حرص است‌که ازضعف به بستر زده است

غیر چشم طمع آیینهٔ محرومی نیست

حلقه بر هر دری‌، این قفل‌، مکرر زده است

محو گیرید خط و نقطهٔ این نسخهٔ وهم

همه جا کاغذ آتش زده مسطر زده است

از پریشان‌نظری‌، چاره محال است اینجا

سنگ بر آینهٔ ما دل ابتر زده است