غزل شمارهٔ ۵۹۹

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است

همچوشمع‌کشته‌در چشمم‌نگه‌خوابیده‌است

باکمال الفت از صحرای وحشت می‌رسم

چون سواد چشم آهو سایه‌ام رم دیده است

جیب و دامانی ندارد کسوت عریانی‌ام

چون‌گهراشکم‌همان‌در چشم‌خود غلتیده‌است

نی خزان دانم درین‌گلشن نه نیرنگ بهار

این‌قدر دانم‌که اینجا رنگ‌هاگردیده است