غزل شمارهٔ ۱۵۰۰

چنان مست است از آن دم جان آدم

که نشناسد از آن دم جان آدم

ز شور اوست چندین جوش دریا

ز سرمستی او مست است عالم

زهی سرده که گردن زد اجل را

که تا دنیا نبیند هیچ ماتم

شراب حق حلال اندر حلال است

می خنب خدا نبود محرم