غزل شمارهٔ ۶۰۷

صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است

اینقدر توفان ‌که می‌بینی نفس بالیده است

هیچ آهنگی برون‌تاز بساط چرخ نیست

ناله‌های این جرس هم در جرس بالیده است

پرتو عشق است تشریف غرور ما و من

شعله ‌پوش افتاد هر جا خار و خس‌ بالیده است

از سیهکاری‌ست اوهام عقوبتهای خلق

تا سیاهی ‌کرده شب بیم عسس بالیده است