غزل شمارهٔ ۶۰۸

ای که دنیا و جلالش دیده‌ای خمیازه است

همچو مستی‌گر مآلش دیده‌ای خمیازه است

حسرتی می‌بالد از خاک بهار اعتبار

قدکشیدن کز نهالش دیده‌ای خمیازه است

غنچه نقد راحتش از پیکر افسرده است

گل اگر عرض‌کمالش دیده‌ای خمیازه است

باده‌پیمایی همین درس خموشان تو نیست

ورنه عالم قیل و قالش دیده‌ای خمیازه است