غزل شمارهٔ ۶۱۱

بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است

هرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است

اهل معنی از حوادث مست خواب راحتند

شور موج بحر درگوش صدف افسانه است

تهمت الفت به نقش‌کارگاه دل مبند

آشنای عالم آیینه پر بیگانه است

در دماغ هر دو عالم سوختن پر می‌زند

شمع این ویرانه‌ها خاکستر پروانه است