غزل شمارهٔ ۶۱۴

زبس به خلوت حسن توبارآینه است

نگاه هر دو جهان در غبار آینه است

هجوم چاک‌گل آغوش شبنم است اینجا

بهار هم چقدر دلفگار آینه است

کدام جلوه‌ که محتاج صافی دل نیست

به هرچه می‌نگری شرمسار آینه است

چنان به عشق تولبریزجلوه خویشم

که هر طرف رودم، دل دچار آینه است