غزل شمارهٔ ۶۱۸

لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست

خاک‌گرد و بر لب مال ایا چه بی‌حیاییهاست

اوج جاه خلقی را بی‌دماغ راحت‌کرد

بیشتر سر این بام جای بدهواییهاست

ریش دفتر تزوبر، خرقه‌، محضر بهتان

دین شیخ اگر این است فسق پارساییهاست

حق‌شناس غفلت هم زنگ دل نمی‌خواهد

آینه جلا دادن شکر خودنماییهاست