غزل شمارهٔ ۶۲۰

لوح‌هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است

آمد ورفت نفس مشق خط بیکاری است

از ره غفلت‌، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

ذره‌ایم اما به جشم خود گران !فتاده‌ایم

اندکی هم‌چون به عرض آمد همان بسیاری است

پسمل ناز،‌که‌ام یارب‌که از توفان شوق

هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است