قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در شکایت از ممدوح گوید

گر تاج زر نهند ازین پس به سر مرا

بر درگه امیر نبینی دگر مرا

او باز تیز پنجه و من صعوهٔ ضعیف

روزی بهم فروشکند بال و پر مرا

او آفتاب روشن و من ذرهٔ حقیر

با نورش از وجود نیابی اثر مرا

اوگنج شایگان و منم آن‌گداکه هست

برگنج باز دیدهٔ حسرت نگر مرا