غزل شمارهٔ ۱۵۰۸

سفر کردم به هر شهری دویدم

به لطف و حسن تو کس را ندیدم

ز هجران و غریبی بازگشتم

دگرباره بدین دولت رسیدم

از باغ روی تو تا دور گشتم

نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم

به بدبختی چو دور افتادم از تو

ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم