حکایت شمارهٔ ۴۲
لبش نه انبانست
دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
نگفتم این گفتار
لبش نه انبانست
دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
پیرمردی لطیف در بغداد
دخترک را به کفشدوزی داد
بامدادان پدر چنان دیدش
پیش داماد رفت و پرسیدش
نگفتم این گفتار