غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

خداوندا مده آن یار را غم

مبادا قامت آن سرو را خم

تو می دانی که جان باغ ما اوست

مبادا سرو جان از باغ ما کم

همیشه تازه و سرسبز دارش

بر او افشان کرامت‌ها دمادم

معظم دارش اندر دین و دنیا

به حق حرمت اسمای اعظم