غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

بیا کامروز بیرون از جهانم

بیا کامروز من از خود نهانم

گرفتم دشنه‌ای وز خود بریدم

نه آن خود نه آن دیگرانم

غلط کردم نبریدم من از خود

که این تدبیر بی‌من کرد جانم

ندانم کآتش دل بر چه سان است

که دیگر شکل می سوزد زبانم