غزل شمارهٔ ۱۵۴۶

رفتم تصدیع از جهان بردم

بیرون شدم از زحیر و جان بردم

کردم بدرود همنشینان را

جان را به جهان بی‌نشان بردم

زین خانه شش دری برون رفتم

خوش رخت به سوی لامکان بردم

چون میر شکار غیب را دیدم

چون تیر پریدم و کمان بردم