غزل شمارهٔ ۶۳۰

همت چه برفرازد از شرم فقر ما دست

عریان تنی لباسیم کو آستین کجا دست

بی‌انفعالی از ما ناموس آبرو برد

تا جبهه بی‌عرق شد شستیم از حیادست

هرجا لب سؤالی شد بر در طمع باز

دیگر به هم نیاید چون‌کاسهٔ‌گد دست

قدر غنا چه داند ذلت‌پرست حاجت

برپشت خود سوار است از وضع التجادست