غزل شمارهٔ ۶۳۵

فسون وهم چه مقدار رهزن افتادست

که ذر بر تو مراکار با من افتادست

کجا روم ‌که چو اشکم ز سعی بخت نگون

به پیش پا همه از پا فتادن افتادست

چو غنچه محرم زانوی دل شو و دریاب

که در طلسم‌گریبان چه دامن افتادست

چرا جنون نکند فطرت از تصور من

که عمرهاست نگاه تو بر من افتادست