غزل شمارهٔ ۶۴۲

عمرها شد عجزطاقت سوی‌جیبم رهبرست

در ره تسلیم دل پایی‌که من دارم سرست

تا فروغ شعلهٔ خورشید حسنی دیده‌ام

صبح اگربالد به چشم من‌کف خاکسترست

ای که بر نقش قدش دل بسته‌ای هشیار باش

سایهٔ این سرو آشوب قیامت‌پرورست

ذوق تسلیمی به جیب امتحانت گل نریخت

ورنه همچون شمع‌، دامن تاگریبانت سرست