غزل شمارهٔ ۶۴۹

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست

مبند چشم‌که آغوش امتحان بازست

درین طربکده حیف است ساز افسردن

گره مشوکه زمین تا به آسمان بازست

کجا دمید سحرکز چمن جنون نشکفت

تبسمی که گریبان عاشقان بازست

به معبدی‌که خموشان هلاک نام تواند

چو سبحه بر دریک حرف صد دهان بازست