غزل شمارهٔ ۶۵۰

دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست

از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست

پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادی‌گداخت

اشک‌هرجا بنگری آب‌است‌، اینجا آتشست

تا نفس‌باقی‌ست عمر از پیچ‌وتاب آسوده نیست

می‌تپد برخویشتن تا خار و خس‌با آتشست

گرمی هنگامهٔ آفاق موقوف تب است

روز اگر خورشید باشد شمع شبها آتشست