غزل شمارهٔ ۶۵۴

جوش‌حرص‌از یأس من‌آخر ز تاب‌وتب نشست

گرد سودنهای دستم بر سر مطلب نشست

نیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمال

برتبسم‌کرد شوخی خط برون لب نشست

مگذرید از راستیها ورنه طبع‌کج خرام

می‌رسد جایی‌که باید بر دم عقرب نشست

طالع دون همتان خفته‌ست در زیر زمین

بر فلک باور ندارم از چنین‌کوکب‌نشست