غزل شمارهٔ ۶۶۷

در جهان عجز طاقت پیشگی‌گردن زنست

شمع را از استقامت خون خود درگردنست

ذوق عشرت می‌دهد اجزای جمعیت به باد

گر به دلتنگی بسازد غنچهٔ ماگلشنست

هرکه رفت از خود به داغی تازه‌ام ممتازکرد

آتش این‌کاروانها جمله بر جان منست

جنبشم از جا برد مشکل‌که همچون بیستون

پای خواب‌آلود من سنگ گران در دامنست