غزل شمارهٔ ۶۷۸

بسکه اجزایم چمن‌پروردهٔ نیرنگ اوست

گرهمه خونم به‌جوش شوخی آید رنگ اوست

کوه تمکینش بود هرجا بساط‌آرای ناز

نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنگ اوست

جوهر آیینهٔ وحدت برون است از عرض

هر قدر صافی تصورکرده باشی زنگ اوست

عشق آزادست اما در طلسم ما و من

آمد و رفت نفس تمهید عذر لنگ اوست