غزل شمارهٔ ۶۸۵

بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست

یک قلم چون آبله‌گشتیم عریان زیرپوست

گرشکست رنگ ما دیدی ز حال مپرس

نامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست

نیست ممکن از لباس وهم بیرون آمدن

زندگانی عالمی راکرد زندان زیر پوست

تا نگردد قاتل ما جز به‌گلچینی سمر

همچوگل خون‌بحل‌گردیم سامانزیر پوست