غزل شمارهٔ ۶۸۶

سعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوست

شمع‌تصویریم‌و اشک‌ما چکیدن آرزوست

بسمل‌تسلیم هستی طاقت‌کوشش نداشت

آن ‌که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوست

دست و پایی می‌زند هرکس به امید فنا

تا غبار این بیابان آرمیدن آرزوست

پای تا سر‌کسوت شوق جنون خیزم چو صبح

تا گریبان نقش می‌بندم دریدن آرزوست