غزل شمارهٔ ۶۸۹

چنین‌که نیک وبد ما به عجزوابسته‌ست

قضا به دست حنا بسته نقش ما بسته‌ست

به قدرناله مگرزین قفس برون آییم

وگرنه بال به خون خفته است وپا بسته‌ست

چو سنگ چاره ندانم از زمینگیری

زدست عجزکه ما را به پای ما بسته‌ست

بهاربوسه به پای تو داد و خون‌گردید

نگه تصور رنگینی حنا بسته‌ست