غزل شمارهٔ ۶۹۸

دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ست

دگر ز یاس مگو خاک بر سر افتاده‌ست

درین بساط‌، تنزه کجا، تقدس‌کو

مسیح رفته و نقش سم خر افتاده‌ست

مرو به باغ‌که از خنده‌کاری‌گلها

درین هوسکده رسم حیا برافتاده‌ست

فلک شکوه برآ، از فروتنی مگذر

بلندی سر این بام بر در افتاده‌ست