غزل شمارهٔ ۷۳۱

بی‌کدورت نیست هرجا محرمی یا غافلی‌ست

زندگانی هرچه باشد زحمت آب وگلی‌ست

آنچه از نقش رم و آرام امکان دیده‌ای

خاک‌کلفت مرده‌ای یاخون حسرت بسملی‌ست

شوق حیرانم چه می‌خواهدکه در چشم ترم

جنبش مژگان لب حسرت نوای سایلی‌ست

لاله‌زار و شبنمستان محبت دیده‌ایم

محو هر اشکی‌، نگاهی‌، زیر هر داغی دلی‌ست