غزل شمارهٔ ۷۳۲
چارهٔ دردسر دیر محبت جلیست
شمع صفت عمرهاست قشقهٔ ما صندلیست
رابط اجزای وهم یک مژه بربستن است
تا به دوچشم استکار علم و عیان احولیست
آینهٔ راز دل آن همه روشن نشد
چاکگریبان همین یک دو الف صیقلیست
بهکه ؛ لب نگذرد زمزمهٔ احتیاج
خون قناعت مریز ناله رگ ممتلیست