غزل شمارهٔ ۷۳۵

بندگی با معرفت خاص حضور آدمی‌ست

ورنه اینجاسجده‌ها چون سایه یکسر مبهمی‌ست

با سجودت از ازل پیشانی‌ام را توأمی‌ست

دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمی‌ست

آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم

چون‌گهر غلتیدن اشکم ز درد بی‌نمی‌ست

فرصتم تاکی ز بی‌آبی‌کشد رنج نفس

ساز قلیانی‌که دارد مجلس پیری دمی‌ست