غزل شمارهٔ ۷۳۷

وضع خطوط جبین از قلم مبهمیست

شبهه چه خواند کسی د رورق ما نمیست

درکلف ‌آباد وهم درد محبت کراست

مقتضی دود و گرد گریهٔ بی‌ماتمیست

بی‌عرق شرم نیست از من و ما دم زدن

درنفس ما چو صبح آینهٔ شبنمیست

الفت دل رهزن است ورنه درین دشت و در

پای طلب زآبله برپل آب‌کمیست