غزل شمارهٔ ۷۳۸

بیاکه هیچ بهاری به حسرت ما نیست

شکسته رنگی امید بی‌تماشا نیست

به قدر پر زدن ناله وسعتی داریم

غبارشوق جنون مشرب است صحرا نیست

زما ومن به سکوت ای حباب قانع باش

که غیرضبط نفس نام این معما نیست

غنا مخواه‌که تمثال هستی امکان

برون آینهٔ احتیاج پیدا نیست