غزل شمارهٔ ۷۵۰

بی‌ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست

غیرضبط خود شکست موج را معمارنیست

هرکس‌اینجاسودخوددر چشم‌پوشی‌دیده است

خودفروشان‌، عبرتی‌، آیینه در بازار نیست

حرص‌خلقی رادرین‌محفل به‌مخموری‌گداخت

غیر چشم سیر، جام هیچکس سرشار نیست

حسن و عشق آیینهٔ شهرت‌گرفت از اتفاق

تا نباشد از دو سر محکم صدا در تار نیست