غزل شمارهٔ ۷۵۴

در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست

وحشت نظاره را بال وپری درکارنیست

کشتی تدبیر ما توفانی حکم قضاست

جز دم تسلیم اینجا لنگری درکار نیست

هر سر مو بهر غفلت‌پیشه بالین پر است

از برای خواب‌مخمل بستری درکار نیست

می‌برد چون‌گردباد از خویش سرگردانی‌ام

سرخوش‌دشت‌جنون‌را ساغری‌درکار نیست