غزل شمارهٔ ۷۷۲

پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست

آتش به سرخاک‌که آن هم به سرم نیست

رحم است به نومیدی حالم‌که رفیقان

رفتند به جایی‌که در آنجاگذرم نیست

ای‌کاش فنا بشنود افسانهٔ یأسم

می‌سوزد وچون شمع امید سحرم نیست

حرف‌کفنی می‌شنوم لیک ته خاک

آن جامه‌که پوشد نفسم را به برم نیست