غزل شمارهٔ ۷۷۸

در خیال مزن فهم خویش سازتو نیست

چو شمع جیب‌تو جز بوتهٔ‌گداز تو نیست

زکارگاه خیالت کسی چه پرده درد

که فطرت توهم از محرمان رازتو نیست

به غیر نیستی از اعتبار عالم رنگ

به هرچه فخرکنی باب امتیازتو نیست

زدستگاه تصنع تری به آب مبند

حقیقتی‌که تو داری به جز مجاز تو نیست