غزل شمارهٔ ۷۸۸

خواجه تاکی باید این بنیاد رسوایی‌که نیست

برنگینها چند خندد نام عنقایی‌که نیست

دل فریبت می‌دهد مخموری و مستی‌کجاست

د‌ر بغل تا چند خواهی داشت مینایی‌که نیست

خلق غافل درتلاش راحت از خود می‌رود

ناکجا آخر برون آرد سر از جایی‌که نیست

هرچه بینی در جنون زار عدم پر می‌زند

گرد ما هم بال می‌ریزد به صحرایی‌که نیست