غزل شمارهٔ ۸۰۰

بی‌ساز انفعال سراپای من تهی‌ست

چون شبنم ازوداع عرق جای من تهی‌ست

نیرنگ عالمی به خیالم شمرده‌گیر

صفر ز خودگذشته‌ام اجزای من تهی‌ست

رنگی ندارد آینهٔ مشرب فنا

ازگرد خوا دامن صحرای من تهی‌ست

دل محو مطلق است چه هستی‌کجا عدم

از هرچه دارد اسم معمای من تهی‌ست