غزل شمارهٔ ۸۱۱
حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت
جانکنیها، ریشهای در تیشهٔ فرهاد داشت
دل بهکلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرس
آه از آن آیینهکز جوش نفس امداد داشت
بیتو در ظلمت سرای جسمکی بودی فروغ
پرتو مهرتو این ویرانه را آباد داشت
لخت دل را سد راه نالهکردن مشکل است
دست رد از برگگل نتوان به روی باد داشت