غزل شمارهٔ ۸۱۸

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت

سعی‌ جولانی که‌ نازشها به پای لنگ داشت

دل به ذوقِ جلوه‌ات با عالمی کرد‌ه‌ست صلح

ورنه ‌این شخص‌ جنون ‌با سایهٔ ‌خود جنگ داشت

در گلستانی ‌که حیرت فرش جولان تو بود

چشم هر برگ گل آشوب از غبار رنگ داشت

بی‌تو از هر قطره اشکم ریخت رنگ ناله‌ای

آرزو در پردهٔ چشمم عجب آهنگ داشت