غزل شمارهٔ ۸۲۹

امشب که به دل حسرت دیدارکمین داشت

هر عضو چو شمعم نگهی بازپسین داشت

کس وحشتت از اسباب تعلق نپسندید

دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت

از وهم مپرسید که اندیشهٔ هستی‌

در خانهٔ خورشید مرا سایه‌نشین داشت

هر تجربه‌کاری که درتن عرصه قدم زد

سازدل جمع آن طرف ملک یقین داشت