غزل شمارهٔ ۸۳۳

تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت

گر شوی حلقه‌که چشم آنسوی در خواهی داشت

زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن

شمع‌‌سان‌گل به سر از باغ سحر خواهی داشت

یک عرق‌وارگر از شرم طلب آب شوی

تا ابد درگره قطره‌گهر خواهی داشت

شب وصل است‌کنون دامن او محکم‌دار

پاس ناموس ادب وقت دگرخواهی داشت